تنهایی...
-
تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 16:02
. قطره قطره اگر چه آب شدیم، ابر بودیم و آفتاب شدیم.ساخت ما را ، همان که می پنداشت به یکی جرعه اش خراب شدیم. رنگ سال گذشته دارد همه ی لحظه های امسالم۳۶۵ حسرت را همچنان می کشم به دنبالمقهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی گنجمدیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالم.یک نفر از غبار می آ...
اول دلم لک زده بود....
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:12
.اول دلم لک زده بود که بتوانم دبیرستان را تمام کنم و به دانشگاه بروم. بعد داشتم می مردم که دانشگاه را تمام کنم و سر کار بروم. بعد آرزویم این بود که ازدواج کنم و بچه دار شوم. بعد همیشه منتظر بودم که بچه هایم بزرگ شوند و به مدرسه بروند و من بتوانم دوباره مشغول کار شوم. بعد ارزو داشتم که بازنشته شوم و ...
مادرم موهای بلندی داشت...
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:12
مادرم موهای بلندی داشت،پشت پنجره می نشست،موهایش را می بافت ،منتظر پدر می ماند،پدر که می امدتلوزیون را روشن می کرداز شیب تورم بالا می رفت، زمین می خوردو سعی می کرد جوابی برای 5+1 بیابد،کشتگان عراق و سوریه دفن می کرد واز مادر سراغ شام را می گرفت.....مادر پرهایش را پشت پنجره جا می گذاشتگل های دامنش می ...
سلام...
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 16:57
سلام! حال همهی ما خوب است ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور، که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگویند با این همه عمری اگر باقی بود طوری از کنارِ زندگی میگذرم که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و نه این دلِ ناماندگارِ بیدرمان! تا یادم نرفته است بنویسم حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بو
تنهایی...
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 16:57
. قطره قطره اگر چه آب شدیم،ابر بودیم و آفتاب شدیم. ساخت ما را ، همان که می پنداشتبه یکی جرعه اش خراب شدیم.رنگ سال گذشته دارد همه ی لحظه های امسالم۳۶۵ حسرت را همچنان می کشم به دنبالمقهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی گنجمدیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالم.یک نفر از غبار می آید
واژه های خیس..
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 16:57
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند.. به زور جلوی اشک چشمانم را گرفته ام .. شاید به خاطر خبر بدی باشد که از یکی از عزیزانم گزفته ام ... برایم عین مادر بزرگ بود، البته تا موقعی که همسایه شان بودیم ، مادرم می گوید تو هم بچه بودی دوستش داشتی، صدایش را که می شنیدی از در وارد شدنی، با ذوق و شوق می پر
واژه های خیس
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 14:56
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند.. به زور جلوی اشک چشمانم را گرفته ام .. شاید به خاطر خبر بدی باشد که از یکی از عزیزانم گزفته ام ... برایم عین مادر بزرگ بود، البته تا موقعی که همسایه شان بودیم ، مادرم می گوید تو هم بچه بودی دوستش داشتی، صدایش را که می شنیدی از در وارد شدنی، با ذوق و شوق می پر
دکلمه زیبای پرویز پرستویی
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 14:56
. .. قطره قطره اگر چه آب شدیم،ابر بودیم و آفتاب شدیم. ساخت ما را ، همان که می پنداشتبه یکی جرعه اش خراب شدیم. رنگ سال گذشته دارد همه ی لحظه های امسالم۳۶۵ حسرت را همچنان می کشم به دنبالمقهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی گنجمدیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالم.یک نفر از غبار می